تبليغاتX
ادبی
در رابطه با ادبیات ترکمن
شنبه 10 تير1385 ساعت: 18:47 توسط:مازیار عارفانی
نويسنده: مازیار عارفانی شنبه 10 تير1385 ساعت: 18:22
هدف تحول است . تحولی از جنس نوآوری وتعقل . نه تحولی از نوع شتابزدگی های رایج . مابرآنیم

که باتفکری تازه سخنانی را بازتاب دهیم که برپایه دگراندیشی و منطق استوار است و از آن نمی ترسیم

که بگویند موفق نخواهیم شد . زیرا ما می دانیم که نمی دانیم و می خواهیم بدانیم . روند حرکت ما

همواره با تحقیق و تفحص همراه خواهد بود و سعی مان برآن است که هیچگونه اندیشه مخالف جدی و

حرفه ای را ازجایگاهمان حذف ننماییم . اینجا خانه هرآنکس است که زندگی خود را وقف نوشتن

می کند . اینجا خانه تواست پس دوست من به من بگو سلام و هرازگاهی با آثاری تازه میهمانمان

کن .دیرنیا .من منتظر آثار توام چون این راه ناشناخته محتاج مجموع اندیشه های آنان است که

به سوی عقلانیت و ادبیات حرفه ای پیش می روند و در دام جریانهای زودگذر اسیر نمی شوند

اینجا خانه هرآنکس است که به دور از جریانهای ادبی فکر مخالف را تحلیل میکند و پاسخ می دهد

تا در گفتمانی کاملا حرفه ای همگی به نتیجه ای منطقی دست یابیم . پس ما دستان گرمتان را

می فشاریم و به یاری شما به آینده این حرکت امیدوارانه می نگریم . باشد که از پیش روشنتر شویم







دعوتنامه سایت ادبی تنکا از تمام شاعران ونویسندگان
سایت ادبی تنکا از تمام نوسندگان و شاعران دعوت به همکاری مینماید .اولین شماره سایت را میتوانید از تاریخ ۱۵/۴/۱۳۸۵ملاحظه نمایید.لطفا اثار به ادرس maziar_poetry@yahoo.com ارسال گردد.
 وب سایت   پست الکترونیک
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 8:17  توسط مسعود دیه جی  | 

چؤره گ

 

 

ساری گئتدی مکتبه ماغالّئم چئکدی تاختا

 

بئر تئگئلئگ چؤره گی دیدی: منگ آدی نان دئر

 

 

ساری گؤزئن گنگ آچئب دیدی ماغالّئمئنا:

 

اونونگ آدی چؤره گ دئرسنگ دییانئنگ یالان دئر

 

 

 

 

ماغالّئم اورئب اونی دیدی: بول نان دی مئنگا

 

سن بیهودا سؤز قوشما منگ سؤزئمه بی دره گ

 

ساری گؤز یاشئن دؤکؤب دیدی:ماغالّئم بولیا

 

یؤنه شونو نگ آدی دئرقالئنگ بئر ترکمن چؤره گ

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 7:51  توسط مسعود دیه جی  | 

.

به نام خدا

·         

...من را ياد كنيد تا دعاي شما را

بر اورده كنم...

(قران كريم سوره غافر ايه 60 )

 

معجزه در دبستان

نويسنده :مسعود ديه جي

 ... باز باران ‘با ترانه -

باز باران‘با ترانه... -

معلم از روي كتاب فارسي بلند بلند مي خواند و بچه ها بلند تر از او تكرار مي كردند و صدايشان در راهرو باريك و دراز دبستان مي پيچيد .اما حواس علي به معلم نبود و

گردي گوچکي راروي منقار مرغابي گذاشت .بعد مداد رنگي رادر ميان دندانهاي ريز وصدفي رنگش جا داد وچشمهاي سياه ودرشتش رااز پنجره باز كلاس به حياط دوخت.

هوا افتابي بود وبچه هاي كلا س پنجمي فوتبال بازي ميكردند.ناگهان توپ وارد دروازه شد و صداي گل ‘گل عده اي از بچه ها بلند شد و علي با هيجان كشي به گردنش داد تا بازي را بهتر تماشا كند .اما يكدفعه انگار زنبور نيشش زده باشدگوش راستش سوخت واشك در چشمهايش حلقه زدو سرش نا خواسته به طرف شانه هايش كشيده شد.او چين به بيني وپلكهايش انداخت و سرش را به عقب بر گرداند ووقتي ديد كه اقا معلم مثل اجل معلق ايستاده است واز پشت شيشه ته استكاني عينكش برو بر نگاهش مي كند چشمهايش از ترس به دو دو افتاد ودهانش باز ماند.

 

معلم با تاسف سرش را از روي گرن باريك واستخوانيش به چپ وراست تكان داد و با

عصبانیت و شمرده شمرده گفت:

 افرين‘مرحبا‘اينطوري مي خواهي خرداد ماه قبول شوي؟- 

معلم پيچ بيشتري به گوش علي داد.علي روي پنجه پاهايش بلند شد ومن ومن كنان گفت:

 .اقا معلم ‘اقا معلم‘حواسم به درس بود .فقط يك لحظه به بيرون نگاه كردم -

 

 

معلم گوش او را در ميان انگشتهايش بيشتر فشرد.علي از شدت درد دستش را بالا اورد اما جرات نكرد دست معلم را پس بزندوگفت:

آي آي آي ‘غلط كردم اقا معلم ‘غلط كردم . -

صداي خنده بچه ها بلند شد.معلم‘علي را از پشت ميز بيرون كشيد وپاي تخته سياه برد وگفت:

- دروغ هم كه مي گوي‍ي ! .

علي سرش را پايين انداخت و چشم به كفش كتاني خود دوخت .

معلم گوش او را رها كرد . دستهاي خود را از پشت به هم رساندو وقتي كه در ميان نيمكت هاي دو طرف قدم مي زد با لحن ملايمي گفت :

-تو دانش اموز كلاس چهارم هستي و ديگر بزرگ شده اي وبايد بداني كه در كلاس  حواست حتما به درس باشد .

دانه هاي عرق بر پيشاني علي نشسته بود واز شرم دستهايش را به هم مي ماليد . معلم مقابل او ايستاد و گفت :

- قول بده كه ديگر تكرار نشود  .

علي لبش را مي جويد . او با صداي لرزاني ‘ ارام گفت:

قول مي دهم اقا معلم ‘قول مي دهم -

معلم به سوي ميز خود رفت. كتاب فارسي را از روي ان برداشت وامد و به دست علي داد وبا انگشت اشاره به نقطه اي از ان را نشان داد  وگفت:

- بخوان.

علي زير چشمي بچه ها را پاييد و وقتي در رديف جلو چشمش به چهره متبسم احمد افتاددر دل گفت :

-  حسابت را مي رسم.

سپس بزاقش را بلعيدو به ارامي شروع به خواندن كرد:

بش ‘بش ... -

معلم بر روي صندلي نشسته بود واز بالاي عينك به علي خيره شده بود. او گفت:

- بشنو...

علي تكاني به سرش داد و خواند :

! بشنو از من ‘كودك من

        پيش چشم مرد فردا 

زند‘زند

..

معلم دستهايش را از جلو بر روي هم انداخت و چشم به احمد دوخت و گفت:

- احمد رحيمي؟

احمد بلند شد وگفت :

-بله اقا معلم ؟

- برايش بخوان .

احمد با خوشحالي به طرف ميز خم شد واز روي كناب مجلد وتميز خود خواند:

- زندگاني...

وقتي كه احمد خواند انگار كلاس روي سر علي خراب شده باشد رنگ از صورت گرد وگندمگونش پريد.دلش مي خواست با كتاب به گونه فرو رفته وبيني كشيده او بكوبد ودمار از روز گارش در بياورد وبگويد:<<به تو چه كه پايت را توي كفش من مي كني ؟!تو به درس و مشق خودت برس.>> اما مي دانست كه جلوي چشم اقا معلم اين كار چه عاقبتي دارد براي اين هم خواند:

زندگاني‘خ‘خ-

احمد خواند:

خواه تيره‘-

علي ادامه داد:

خواه تيره ‘خواه روشن -

هست زيبا ‘هست زيبا ‘هست زيبا

معلم اخم وترش كرده بود وبا انگشتهاي باريكش چانه كشيده اش را مي خاراند.او با اشاره دست به احمد اجازه نشستن داد.سپس بلند شد. كتاب را از دست علي گرفت و گفت :

-عاقبت با زيگوشي همين است.

علي مثل لبو سرخ شد. معلم با كتاب به سوي بچه ها اشاره كرد و پرسيد:

 - دوست داري جلوي بچه ها سه بار بگويي من تنبل هستم ؟ها؟

انگار تكه اي يخ از پشت گردن علي تا كمرش سر خورده باشد در جا خشكش زد. او راضي بود پنجاه صفحه جريمه بنويسد اما اين حرف را جلوي احمد و همكلاسيهايش نزند و سرش را پايين انداخت وسكوت كرد

معلم رفت پشت ميز نشست.پاهايش را روي هم انداخت. گلويش را صاف كرد وبا لحن ملايمي رو به علي گفت:

-سعي كن دانش اموز منظمي باشي وبه درس و مشق هايت برسي.من پرونده تو را خواندم.تو در كلاس اول ودوم شاگرد زرنگي بودهاي اما در كلاس سوم ضعيف شده اي ‘امسال هم كه وضع خوبي نداري.

عينك را از چشم بر داشت ووقتي كه شيشه ان را با دستمالي سفيد تميز مي كرد ادامه داد:

- فراموش نكن كه تا امتحانات اخر سال دو ماه بيشتر نمانده ها‘خوب گوش كن من چه مي گويم.

معلم سكوت كرد.علي سرش را بالا اورد وچشم به معلم دوخت. معلم با لحن مهر بان تري ادامه داد:

.ببين ‘ تو بچه باهوشي هستي اما تنبلي مي كني -

بعضي از بچه ها به زور جلوي خنده خودشان را گرفتند. معلم نگاهي به انتهاي كلاس انداخت و بلند گفت:

- ساكت.

سپس رو به علي ادامه داد:

- يعني اگر تنبلي نكني وتلاش كني و به درس ومشق هايت برسي چيزي از احمد رحيمي كه شاگرد ممتاز كلاس است كم نداري.

لبخند ملايمي بر لب علي نشست ومغرورانه چشم به احمد دوخت.معلم عينك را به چشم زد وادامه داد:

- تمام وقتت را به بازي نده.وگرنه امسال تجديد مي اوري و ان وقت تمام تابستان را بايدبه فكر امتحانات شهريور ماه باشي ها.

معلم چند لحظه اي به علي خيره ماند سپس پرسيد:

- فهميد ي چه گفتم؟

علي با شنيدن لحن ملايم معلم ارام شده بود .او جواب داد :

- بله اقا معلم

معلم با چانه به سوي احمد اشاره كرد وپرسيد:

-مگر احمد رحيمي همسايه تان نيست ؟

-چرا اقا معلم .

-خب ‘ پسر خوب ‘به جاي اينكه تو كوچه پس كوچه ها بازي كني از او كمك بگير وبه درسهايت برس.

احمد كه لاغر وكشيده وبه قول علي ني قليان بود‘بلند شد و انگشتش را بالا اورد وگفت:

- اقا اجازه .

- بگو

. اقا معلم ‘علي حجتي با من قهر است-

معلم با نوك انگشت عينك را بر روي بيني جابجا كرد وپرسيد :

- چرا؟!

احمد نيم نگاهي به سوي علي انداخت وبا عجله جواب دلد:

- تقصير خودش بود اقا . يك روز مي خواستيم توي بن بستمان با بچه ها فوتبال بازي كنيم كه سر يار گيري دعوا را شروع كرد.

احمد سكوت كرد و وقتي ديد كه علي حتي سرش را هم بلند نكرده است ادامه داد:

- بعد هم امد با سنگ زد شيشه پنجره خانه مان را شكست . از ان روز به بعد بابام اجازه نمي دهد با او بازي كنم.

معلم با تاسف سرش را تكان داد وگفت:

- اين كه خيلي بد شد.

علي از خجالت اب شد . معلم گفت:

- برو بنشين اما يادت باشد كه قول داده اي ديگر تكرار نشود.

علي سربزير وارام رفت ودر جايش نشست و وقتي كه زنگ تعطيلي خورد با عجله دفتر وكتابهايش را توي كيف قهوه اي رنگش گذاشت وزودتر از بچه ها از حياط دبستان بيرون رفت وبا خود گفت:

- حالا نشانت مي دهم كه به كي مي خنديدي .

خانه شان دو خيابان بالا تر در نيمه راه بن بستي پهن بود.او دسته كيفش را محكم گرفت و به سوي خانه شان شلنگ تخته انداخت .و با شتاب از كنار عابرين پياده گذشت. عرض هر دو خيابان راطي كرد ونفس نفس زنان در خم بن بست منتظر احمد ايستاد

در نبش بن بست مغازه دو در وبزرگ ميوه فروشي مشهذي غلام بود وتوي مغازه چند نفر مشتري از زن ومرد سيب ‘ انگور‘ گوجه ‘ و پياز وسيب زميني را سوا مي كردند وتوي پاكت مي انداختند. علي كيفش را روي زمين گذاشت. به ديوار تكيه داد ودر پناه خم ديوار به طرف پياده رو سرك كشيد. احمد سلانه سلانه مي امد .وقتي كه او بي خيال وبي خبر سر بن بست رسيد علي يكدفعه جلويش پريد وفرياد  كشيد:

-هاه.

احمد جا خورد وگفت:

- چه خبرت است؟!

قدمي به عقب برداشت وبا صدايي كشيده ادامه داد :

- ديوانه!

علي انگشتهاي دست راستش را ميان موهاي وز وزي خود برد ووقتي مي خاراند پرسيد:

- تو به كي مي خنديدي ؟!

احمد موهاي صاف وخرمايي اش را مرتب كرد و خود را از جلوي او كنار كشيد و جواب داد:

- به هيچكس!

علي سينه به سينه او ايستاد .قدش تا ابروهاي او مي رسيد . چشم به چشم او دوخت وگفت:

 نه‘ تو به من مي خنديدي. -

احمد از بازوي علي گرفت و پشت چشمهايش را نازك كرد وگفت

! بكش كنار بابا!‘ وقت گير اوردي؟-

اما علي با دو دست يقه او را چسبيد وگفت:

- خودم مي دانم كه پشت سرم به بچه ها چه چيزها مي گويي.

احمد نيز كيفش را بر زمين انداخت واز يقه علي گرفت واو را هل داد . اما مشهدي غلام كه مردي چهار شانه وخنده رو با ريشي جو گندمي بود و عرق چيني سفيد بر سر داشت از پشت پيشخوان بيرون امد و انها را از هم جدا كرد . در اين لحظه پدر علي كه مردي ميانسال وقد كوتاه بودو سرو صداي انها را از پنجره رو به بن بست اشپزخانه شنيده بود ‘از حياط بيرون امدوبا عجله خود را به علي رساند واز دست او گرفت وگفت :

- چكار مي كني ؟!زشت است كه ادم با همسايه اش دعوا كند.

  .بابا‘ پشت سرم پيش بچه ها به من مي گويد تنبل -

احمد يقه اش را مرتب كرد. كيفش را از روي زمين برداشت ووقتي كه از توي بن بست به سوي خانه شان مي دويد فر ياد كشيد :

تنبل ‘تنبل ‘تنبل. -

علي انگار زهر هلاهل خورده باشد با ناراحتي گفت :

- مي بيني بابا؟!

پدر كيف را از روي زمين برداشت و وقتي كه دست دردست علي به سوي در حياط مي رفت‘ گفت:

خب ‘ كاري بكن تا نگويد تنبل . -

- من هم همين كار را مي خواستم بكنم ديگر.

انها توي حياط رفتند . پدر در را بست وگفت :

- نه پسرم ‘ راهش اين نيست. تو نمي تواني جلوي دهان ديگران را بگيري

- پس مي گويي چكار كنم ؟!

 - درستش اين است كه درسهايت را بخواني ونمره هاي خوب بگيري.

 

 

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

 

 

روزها گذشت .حرفهاي معلم وپدرش علي را به فكر انداخته بود وهر روز با خود مي گفت:

- بايد از امروز درسهايم را خوب بخوانم.

اما نمي توانست دل از بازي بكند وبعد از امدن از دبستان چيزي مي خوردو توپ را بر مي داشت و مي رفت توي بن بست و تا غروب يا با بچه ها بازي مي مكرد و يا توپ را به ديوار مي زد و مشق اش را نيز دير وقت با عجله مي نوشت ومي خوابيد ويا صبح تند تند در حالتي خواب الود مي نوشت .

روز جمعه بود . گنجشكها در سكوت صبحگاهي بر روي ديوار حياط نشسته بودندواز هواي صاف وافتا بي لذت مي بردند .علي توي هشتي كفش كتاني را به پايش كردو توپ پلاستيكي را از گوشه حياط از توي جعبه چوبي بر داشت و خواست از خياط بيرون برود كه مادرش سرش را از پنجره اشپز خانه بيرون اورد وگفت:

. علي جان ‘ جاي دوري نروي ها با بابات مي خواهيم برويم بيرون -

- كجا؟!

مادر لبخند زنان گفت:

. مي رويم پارك جنگلي ‘نهار هم با خودمان مي بريم -

علي توپ را به هوا شوت كرد و با شادي فرياد كشيد :

- جانمي جان.

 

افتاب كاملا بالا امده بود و در زير نور خورشيد ماهي هاي قرمز ته حوض به خوبي ديده مي شدند كه علي وپدر و مادرش و خواهر كوچولويش سوار موتور سيكلت شدند وخيابانها را پشت سر گذاشتند ودر بيرون شهر به پارك جنگلي رسيدندو در كنار جوي ابي زلال وخنك ‘در زيرشاخه هاي گسترده درخت انجيري تنومند بساط پهن كردند.ان وقت مادر بر روي گاز مسافرتي چاي گذاشت و پدر يك وري به متكا تكيه داد وراديوي كوچكش را روشن كرد و علي هم در زير درختهاي افرا‘سپيداروچنار بر روي چمن هاي مر طوب غلتيد وبه دنبال پروانه هاي رنگارنگ افتاد وبا بچه هاي همسن وسال خود اشنا شد و با انها قايم موشك بازي كرد.

هنگام ظهر بود پدر داشت در گوشه گليم نماز مي خواند و علي توپ را به هوا شوت مي زد .يك بار كه شوت زد توپ غلتان غلتان كنار پدرش افتاد .علي به سوي توپ رفت و وقتي كه چشمش به پدرش افتاد توپ را ول كرد و در كنار او به ركوع وسجده رفت و وقتي نماز تمام شدپرسيد:

- بابا تو چرا نماز ميخواني؟

پدر لبخند زد ودست به ريش كوتاه و سيا هش  كشيد وگفت:

خب علي جان ‘ هر مسلماني بايد نماز بخواند تا هيچوقت خدا را فراموش نكند-

- يعني خداي مهربان به نماز ما محتاج است؟

پدر دست بر موهاي او كشيدو جواب داد :

- نه پسر گلم ‘خدا نياز به چيزي ندارد .وقتي كسي نماز مي خواند نه تنها چيزي به خداوند نمي دهد بلكه چيزي هم از او مي خواهد.

علي با تعجب پرسيد :

- ان وقت خدا هم مي دهد.؟!

- اگر به خيرو صلاح باشد مي دهد .

نور از ميان شاخ وبرگهاي در خت انجير رد مي شد وبر صورت احسان مي نشست . او به صورت پدر خيره شد وپرسيد:

 - يعني چه ؟!

- يعني اينطور نيست كه اگر ماهيگيري خواست ماهي بگيرد فقط دعا كند وبعد توي حياط خانه اش تور بيندازد واز خدا ماهي بخواهد.

علي با خنده گفت :

- معلوم است توي حياط كه نمي شود ماهي گرفت.

پدر برگي را كه بر دوش علي افتاده بود بر داشت وبه سوي جوي اب انداخت و گفت:

-بايد تورش را توي دريا بيندازد تا ماهي بگيرد.

- اها...من هم مي توانم از خداي مهربان بخواهم كه در خرداد ماه قبول بشوم ؟!

پدر با هيجان جواب داد:

- چرا كه نه.

علي با خوشحالي پرسيد :

- يعني همه شاگرد زرنگها نماز مي خوانند ودعا ميكنند؟!

- نه اينطور نيست . هر كسي به دليلي تلاش مي كند وبه نتيجه مي رسد و نمره هاي خوبي مي گيرد .

- مثلا به چه دليل ؟!

- يكي براي خشنودي پدر ومادرش ‘يكي براي زرنگتر شدن از ديگر بچه ها‘يكي براي شغل بهتر ودر امد بيشتر ‘يكي براي علم بيشتر ويا يكي براي اينكه عمرش را بيهوده تلف نكند و با خدمت بهتر به مردم حرف خدا را گوش كرده باشد . اما كاري كه براي خدا انجام شود خسته كننده نمي شود و هم در دنيا وهم در اخرت پاداش دارد

در اين لحظه مادر از پشت سر به انها گفت:

. نهار اماده است ‘بياييد سر سفره -

علي وپدرش  به عقب نگاه كردند.مادر سفره را پهن كرده وروي ان ماست ‘سالاد و قاشق وچنگال را چيده بود و داشت از قابلمه توي ديس برنج مي كشيد. پدر دست بر زانو گذاشت و بلند شد وگفت:

- برويم ابي به دست وصورت بكشيم .

علي پاشنه كتاني اش را خوا باند ودر كنار پدرش به سوي جوي اب رفت. پدر گفت :

- همانطوركه گفتم كسي كه براي رضاي خدا و خدمت به مردم تلاش كند هيچ وقت نا اميد وخسته نمي شود ود ر دنيا واخرت سعا دتمند مي شود .

علي روي پاهايش نشست . دست به اب زد و با كنجكاوي پرسيد :

- چكار كنيم تا خدا از ما راضي شود ؟

پدر دستهايش را حوضچه كرد . اب زلال را به صورتش زد وجواب داد:

- بايد حرفهاي خدا را گوش كنيم وبه انها عمل كنيم .

- اما خدا كه با ما حرف نمي زند !

پدر با نوك انگشتانش به سوي علي اب پاشيد و با مهر باني گفت :

. چرا پسرم ‘ خدا با ما حرف مي زند -

چشمهاي علي از تعجب درشت شد .او پرسيد :

 - پس چرا من تا حالا صدايش را نشنيدم ؟!

پدر با خنده جواب داد:

. خب‘ من هم نشنيد م -

- پس چه جوري به حر فهاي خدا گوش كنيم ؟!

پدر اب را  توي دستهايش نگه داشت .چند لحظه اي فكر كرد وجواب داد:

- مي داني خداي مهربان فرشته اي به نام جبرئيل را نزد پيامبرمان محمد(ص) فرستاده ورا درست و غلط را به او گفته وپيامبر هم انها را به ما گفته است .

علي با كف دست موهايش را خيس كرد وبا صدايي كشيده گفت:

- اما اقا معلممان گفت كه پيامبر زنده نيست .

 - درست است پسرم ‘ اما كتاب پيامبر كه هست .را ستي تو نام كتاب پيامبرمان را مي داني ؟

- علي بي درنگ جواب داد:

- قران مجيد.

پدر از شادي در پوست خود نمي گنجيد. او گفت:

- افرين !قران كتاب راهنماي ما مسلمانها است و اگر كسي به دستورات قران عمل كند در دنيا واخرت اذ يت نمي كشد

پدر بلند شد .در زير اب شفاف وخنك سنگهاي صيقلي ته جوي به اساني ديد ه مي شد

ند. علي سنگريزه اي را از توي اب بر داشت و پرسيد:

- توي قران چه چيزهايي نوشته شده است ؟

 به فقيرها كمك كنيد ‘نماز بخوانيد ‘روزه بگيريد ‘اسراف نكنيد‘به پدر ومادر خود نيكي كنيد  وخيلي چيز هاي -

ديگر .

علي بلند شد. به سوي پدر ش رفت و پرسيد :

- حالا نمي شود كسي قران بخواند ولي نماز نخواند؟

پدر لبخند زد وسرش را به چپ وراست تكان داد وگفت:

. نه‘نه‘نه‘.كسي كه هر روز به ياد خدا نبا شد كه ديگر به حرفهاي خدا گوش نمي كند

علي سنگريزه را توي جوي انداخت و پرسيد:

- يعني قران نمي خواند ؟

- درست است ان وقت خودش را از راهنمائيهاي قران محروم مي كند .تازه هر كسي نماز بخواند روزيش هم بيشتر مي شود.

علي با تعجب پرسيد:

- واي ! چطوري؟!

پدر به سوي سفره قدم برداشت و لبخند زنان گفت:

- فعلا برويم نهار بخوريم بعد برايت مي گويم .

و هر دو رفتند وسر سفره نشستند.

 

 

بعد از نهار علي در كنار جوي اب نشست ودر فكر فرو رفت . او خوشحال بود ودر دل مي گفت:

 -چه خوب ‘هميشه در كنار پدرم نماز مي خوانم وبه قران گوش مي كنم واز خداي مهر بان مي خواهم كه در خرداد ماه قبول بشوم .

هنگام غروب پدر موتور سيكلت را روشن كرد و مثل هميشه علي در وسط نشست و مادر هم خوا هر كوچو لويش را جلوي خود گرفت و عقب نشست و پدر وقتي مطمئن شد كه همه به خوبي جا گرفته اند به سوي خانه حركت كرد .

علي ان روز بيش هر زمان ديگري از موتور سواري لذ ّت برد . دلش مي خواست هر چه زودتر به خانه برسد ودر كنار پدرش نماز وقران بخواند .انها خيابانهاي شلوغ را يكي بعد از ديگري از ميان اتو مبيل ها وموتور سيكلت ها پشت سر گذاشتند و بالاخره بعد از غروب افتاب در زير روشنايي چراغ هاي برق از خم بن بستشان پيچيدند و پدرش موتور سيكلت را جلوي در حياط نگه داشت و وقتي كه همه پياده شدند ان را توي حياط برد ودر كنار حوض به جك زد و از دست علي گرفت وگفت:

- بيا برويم كمي ميوه بخريم.

انها به سوي مغازه مشهدي غلام رفتند . در اسمان غبار الود شهر ستاره ها به زور چشمك مي زدند و ديوارهاي بلند دو طرف بن بست توي كوچه سايه مي انداختند.اما لامپ باريك وسه گوش پر نوري جلوي در مغازه اويزان بود و روي هند وا نه هاي درشت و طا لبي هاي خوشبو برق مي انداخت وان اطراف را مثل روز روشن كرده بود.علي وپدرش جلوي مغازه رسيدند.توي مغازه از بس مشتري زياد بود جا براي سوزن انداختن نبود .

يكي از بالاي سكوي پهن وپله پله تربچه‘تره‘گشنيز‘و ريحان بر مي داشت .چند نفري از سكوي نز ديك به ترازو ‘توي پاكتهايشان خيار ‘گوجه سبز ‘گلابي‘سيب‘وهلو مي ريختند.بعضي ها كپه ميوه ها را از نظر مي گذراندند

چند نفري خر بزه ها را دوره كرده بو دندو خيلي از مشتري هاي زن ومرد نيز در دو رديف جلوي ترازو صف بسته بودند ومشهدي غلام با چهره اي متبسم پشت پيشخوان ايستاده بود و به نوبت پاكت هاي پر را از دست انها مي گرفت و وزن مي كرد.

پدر علي پاكتي را از ميخ روي ديوار جدا كرد و به سوي هلو هاي زرد وسرخ و ابدار رفت و وقتي كه هلو ها را دانه به دانه توي پاكت مي انداخت رو به علي گفت:

- تو هم بردار بريز توي پاكت.

علي هم چند دانه هلو را كه درشت تر از همه بود ‘بر داشت وانداخت توي پاكت وبا پدرش رفت ته صف مردها ايستاد .تا اينكه نوبتشان رسيد .وقتي كه چشم مشهدي غلام به انها افتاد در حالي كه با چفيه دور گردنش عرق صورتش را پاك مي كرد با پدر سلام واحوالپرسي كرد وچهره هميشه خندانش را به طرف علي گرفت وگفت:

علي به جاي جواب گفت :

به به علي اقا ‘تو چطوري ؟ -  

- سلام.

... عليكم السلام‘ماشاال...ماشاال-

مشهدي غلام پاكت را از دست پدر گرفت و در كفه ترازو گذاشت.كفه پاكت سنگين تر از كفه وزنه بود .او هلويي را از توي پاكت بر داشت و دو كفه با هم ميزان شدند .اما بار ديكر هلو را توي پاكت انداخت وبا تبسم گفت:

- اين هم براي احتياط كه سبك نباشد .

و پاكت را از روي كفه برداشت و به سوي پدر دراز كرد وگفت :

 

بفرماييد‘ اين هم دو كيلو. - 

پدر پاكت را گرفت .پولش را داد وبا مشهدي غلام خدا حا فظي كرد واز مغازه بيرون امد و گفت:

- مي داني چرا مغازه مشهدي غلام هميشه پر از مشتري است ؟

علي چند لحظه اي فكر كرد وجواب داد :

- براي اينكه ادم خوبي است .

- مي داتي چرا ادم خوبي است ؟

- نه!

- براي اينكه نماز مي خواند وهيچوقت خدا را فراموش نمي كند .

پدر هلويي را از توي پاكت در اورد ‘جلوي علي گرفت وادامه داد :

 -و چون هميشه به ياد خداست هيچوقت جنس خراب وگران به مردم نمي فروشد و مردم هم هميشه از او خريد مي كنند.

علي انگار كه چيزي كشف كرده باشد با هيجان گفت:

- ان وقت روزيش بيشتر مي شود و پول بيشتري در مي اورد

- افرين!و اگر تو هم بخواهي در خرداد ماه قبول شوي نبايد خدا را فرا موش كني و بايد به حرفهاي خدا گوش كني.

انها جلوي در حياط رسيدند .پدر با كليد در را باز كرد . علي با شوق پرسيد:

- يعني چكار كنم؟

هر دو توي حياط رفتند . پدر در را بست و گفت:

- بايد به وقتش بازي كني وبه وقتش هم به درس ومشق هايت برسي و توي كلاس هم به حرفهاي اقا معلم گوش كني

علي چشم به اب حوض دوخت كه عكس ماه در ان افتاده بود و پرسيد:

- بابا مي شود من هم نماز بخوانم؟

پدر هلو را توي پاكت انداخت و پاكت را دست علي داد وگفت:

. چرا پسرم ‘هر وقت به سن تكليف رسيدي تو هم بايد بخواني-

- علي با اخم پرسيد :

- يعني الان نمي شود بخوانم؟

پدر از لپ او گرفت وبا تبسم گفت:

. چرا ‘ اما اگر هم نخواني گناهي نكرده اي.-

- اخر مي خواهم...

پدر حرف او را بريد وگفت:

. مي دانم چه مي خواهي ‘پس زود تر برويم وضو بگيريم تا نمازمان دير نشود -

 

 

 

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘ 

روز ها گذشت .علي هميشه هنگام نماز در كنار پدرش مي ايستاد و وقتي كه او قران مي خواند با د قّت گوش مي كرد. او ياد گرفت هر كاري را با ياد خدا انجام دهد و قبل از انجام هر كاري از خود مي پرسيد :

- اگر اين كار را انجام بدهم خدا خو شش مي ايد يا نه؟

علي فهميد كه بايد مردم را دوست داشته باشد و هر كسي بيشتر به مردم خدمت كند خداوند او را بيشتر دوست دارد . براي اين هم از خدا خواست كمكش كند تا درسهايش را خوب بخواند و چيز هاي بيشتر وبهتري بداند تا بتواند به مردم بيشتر وبهتر كمك كند وديگر در بازي زياده روي نكرد . نه اينكه بازي نكند . بازي مي كرد . اما به كمك پدرش براي خودش برنامه اي نوشته بود و جلوي ميز مطالعه اش به ديوار زده بود و از روي ان عمل مي كرد و هم به درس ومشق هايش مي رسيد وهم با دوستانش بازي مي كرد.غير از اينها هم در كلاس وقتي كه اقا  معلم درس مي داد با دقت گوش مي كرد و هر روز شاگرد زرنگتري مي شد وديگر معلم او را يك پا ودو دست بالا در گوشه كلاس نگه نمي داشت و همكلاسيهايش نيز از او نزد تاظم شكايت نمي كردند ويا پشت سرش داد نمي زدند تنبل‘تنبل‘تنبل.اما هنوز هم در درس رياضي كمي ضعيف بود و از همه مهمتر اينكه ديگر با احمد لج نبود . چون پدرش از قران برايش خوانده بود:<< در برابر بدي مردم نيكي كن تا كسي كه دشمن تو است با تو دوست شود>>   

 

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

 

يك روز زنگ تفريح بود . ابرهاي تيره بر روي هم سوار مي شدند و نم نم باران هواي بهاري را دل انگيز كرده بود .بعضي از بچه ها بعضي ديگر را دنبال مي كردند و سر وصداي انها فضاي حياط دبستان راپر كرده بود .اما علي در كنار ديوار قدم مي زد .فكر تازه اي او را به خود مشغول كرده بود و هيچوقت فكر نكرده بود روزي چنين فكري به سرش بزند و تازه مثل روز هاي عيد خوشحال هم باشد .رو به اسمان گرفت قطرات باران بر لبها و گونه هايش نشست . با خود گفت:

- من احمد را اذيت كردم بايد همين امروز با او اشتي كنم.

 

دست به مو هايش كشيد . دامن پيراهنش را به زير شلوار كتاني اش فرو كرد . دستي به يقه اش كشيد وبا چشم دنبال احمد گشت .تا اينكه او را در ميان دو نفر از همكلاسيهايش ديد كه دست بر دوش هم انداخته خنده كنان  از كنار ميله پرچم مي گذشتند.علي چند قدمي به سوي انها برداشت اما وقتي كه نزديك شد پا نگهداشت و رويش نشد جلوي بچه ها با او اشتي كند و با خود گفت :

- بهتر است در راه خانه اشتي كنم.

و برگشت.

وقتي كه زنگ تعطيلي خورد .علي زودتر از همه دفتر وكتابهايش را توي كيف جاداد وبا عجله از كلاس بيرون رفت و جلوي در حياط دبستان منتظر احمد ايستاد  . باران تند مي باريد و اب از سر وروي علي مي ريخت .احمد از حياط بيرون امد . علي به او نزديك شد وگفت :

- احمد‘ احمد‘ صبر كن با تو كار دارم.

وقتي كه چشم احمد به علي افتاد انگار كه اسكلت مرده اي را ديده باشد در جا ميخكوب شد وچپ چپ به طرف او نگاه كرد .سپس ارام ارام قدم به عقب بر داشت و گفت :

- با ز هم شروع كردي ؟!

علي قدمي به جلو بر داشت .و گلو يش را صا ف كرد . اما احمد يكدفعه كيفش را محكم چسبيد وبا چند جست بلند از او فاصله گرفت وعلي مات ومبهوت با چشم او را تعقيب كرد . و وقتي كه احمد در خت اوكاليپتوس بلندي را كه در انتهاي ديوار حياط مدرسه بود ‘پشت سر گذاشت يكد فعه به خود امد وبه دنبال او دويد و مرتب فرياد كشيد:

احمد ‘وايستا ‘بيا با هم اشتي كنيم .احمد ‘احمد...-

اما با وجود شر شر باران و صداي چرخ اتو مبيلها بر روي اسفالت خيس خيابان ‘احمد صداي علي را نمي شنيد 

 و بر روي دانه هاي سبز وريز اوكاليپتوس مي دويد و پشت سرش را هم نگاه نمي كرد .تا اينكه با سرعت از جلوي مغازه مشهدي غلام توي بن بست رفت واز چشم علي گم شد و وقتي كه علي با لباسهاي خيس خيس به بن بست رسيد بن بست خلوت خلوت بود و جوي باريك وكف كرده ابي كه در وسط ان جاري بود برگهاي سوزني كاج را با خود به سوي خيابان مي برد . علي از جلوي حياط خودشان گذشت و پشت در خانه پدر احمد رسيد و نفس نفس زنان چشم به در دوخت  و وقتي كه نفسش ارام شد با ترديد دستش را بالا اورد روي پنجه پاهايش بلند شد و انگشت بر روي كليد زنگ گذاشت. دلش شور مي زد  وبا خود گفت :

- بزنم ؟...نزنم؟...

اما يكدفعه دل به دريا زد وكليد را فشار داد . صداي بلبلي زنگ همنواز با شر شر باران به گوش رسيد .علي با نگراني چشم به در دوخته بود كه كوكب خانم از پشت در پرسيد:

- كيه؟

علي با ترديد سرش را به در نزديك كرد و گفت :

- من هستم علي .

كوكب خانم كه زني لاغر وقد كوتاه بود  در را باز كرد و چادر به كمر و جارو به دست با قيا فه اي تو هم رفته در در گاهي ايستاد . وقتي كه چشم علي به او افتاد جا خورد وخود را كمي عقب كشيد . كوكب خانم گفت:

- اي وروجك ! چند وقتي بود كه از دستت راحت شده بودم باز هم شروع كردي ؟!

علي اب دهانش را خورد . اما قبل از اينكه حرفي بزند كوكب خانم گفت :

 -از دست تو خسته شديم بچّه ‘برو خانه تان ديگر.

و محكم در را بست.

 

علي با ناراحتي به سوي خانه شان قدم بر داشت . پاچه شلوارش گل الود بود واب به كفش كتاني اش نيز نفوذ كرده بود . او يكدفعه ايستاد . سرش را بالا گرفت . برگشت وزنگ زد .كوكب خانم در را باز كرد .علي به او مجال حرف زدن نداد و.بلند گفت:

- سلام .

 خانم نگاهي به سر تا پاي او انداخت .علي به چشمهاي كوكب خانم چشم دوخت و گفت:

- مي خواهم با احمد اشتي كنم .

سپس سرش را پايين انداخت و وقتي كه به ضربه هاي پي در پي باران بر روي اسفالت نگاه مي كرد با شرم گفت:

- شما هم من را ببخشيد.

كوكب خانم نگاهي به هيكل سرتا پا خيس او انداخت و جارو را توي حياط پرت كرد و لبخند بر لب رو به خانه بلند گفت:

احمد ‘پسرم ‘بيا ببين علي اقا با تو چكار دارد!-

وقتي كه كوكب خانم گفت:<<علي اقا>>علي در دل خوشحال شد و جان تازه اي گرفت و سرش را بالا گرفت . كوكب خانم خود را از جلوي در كنار كشيد. زير دار بست درخت انگور ايستاد و با مهر باني گفت:

- بفرما تو.

دانه هاي درشت باران مانند دانه هاي تسبيح بر زمين مي افتادند .علي وارد حياط شد و در زير دار بست انگور كه مانند سايباني قسمتي از حياط را پوشانده بود‘ ايستاد.قطره هاي باران برروي شاخه هاي نازك وپيچ پيچ درخت انگور مي افتادند  اما زير پاي علي خشك بود .احمد كه در هشتي  به گوش ايستاده بود  با تعجب به علي نزديك شد و پرسيد :

- چكار داري ؟!

اب باران از لبه داربست مانند ابشار بر زمين مي ريخت و به سوي درخت انار وسط حياط سرازير مي شد .علي دستش را به سوي احمد دراز كرد و با تبسم گفت:

- بيا با هم اشتي كنيم.

احمد ناباورانه به او خيره شده بود و چند تار موي خيس به پيشاني اش چسبيده بود كوكب خانم كه با شادي چشم به انها دوخته بود ‘گفت:

- معطل چه هستي ؟مگر نمي خواهي با علي اقادست بدهي؟!

احمد دست باران خورده اش را به دست علي رساند و به گرمي فشرد وگفت:

- تو هم من را ببخش.

 

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

علي واحمد با هم به دبستان مي رفتند وبا هم بر مي گشتند .روزي انها از دبستان مي امدند كه احمد جلوي مغازه مشهدي غلام ايستاد ورو به علي گفت:

- ببين ‘رياضي تو كمي ضعيف است وتا امتحانات اخر سال هم بيشتر از بيست روز نمانده است.

علي خيره به چشمهاي او گردنش را كج كرد و پرسيد:

- منظورت چيه؟

- اگر دلت بخواهد با هم تمرين مي كنيم تا ريا ضي ات بهنر شود.

علي با خوشحالي دست بر شانه او زد وگفت :

- چرا نخواهم؟! بهتر از اين نمي شود.

 

 

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

روزها مي گذشت .احمد در درس رياضي به علي كمك مي كرد وهر مسئله اي را كه نمي دانست به او ياد مي داد

وهر روز كه مي گذ شت علاقه علي به رياضي بيشتر وبيشتر مي شد وانرا بهتر مي فهميد تا اينكه امتحانات خرداد ماه به پايان رسيد و تعطيلات تابستان شروع شد و علي واحمد در كلاس اموزش قران مسجد محله شان ثبت نام كردند.

يك روز هنگام ظهر ‘علي در حالي كه ورقي را در دست داشت و شادي كنان ان را در هوا تكان مي داد با عجله وارد حياط شد .پدر لب حوض نشسته بود وتازه مي خواست وضو بگيرد .او با سرو صداي علي سرش را بلند كرد و وقتي كه ورق را در دست او ديد با ارامش خاطر ايستاد .علي مثل اهويي سبك پا خود را به پدرش رساند و ورق را به طرف او دراز كرد وبا شادي گفت:

- بابا !بابا! كار نامه ام ! من قبول شدم.

پدر كارنامه را از دست او گرفت وبا هيجان به ان نگاه كرد وگفت:

- خدا را شكر.

علي در پوست خود نمي گنجيد ودر جاي خود بند نبود .او گفت:

- نگاه كن بابا ‘دو تا بيست هم دارم.

سپس انگشتش را روي ورق گذاشت و خواند:

- املا بيست ‘انضباط بيست.

پدر دست بر سر علي كشيد وگفت :

- افرين پسرم ‘افرين .

تازه ‘اقا مدير گفت سال اينده بهتر از اين هم مي شوم . -

- ان شا ال....

علي دستش را در اب حوض فروبرد و اب را به هوا پاشيد وگفت:

- معجزه است بابا ‘معجزه نماز.

پدر دستهايش را براي دعا بلند كردو گفت:

- خدا را شكر.

علي هم مانند او رو به اسمان دست به دعا برد و گفت:

- خدا را شكر.

سپس كارنامه را از دست پدرش گرفت و به سوي خانه شلنگ تخته انداخت وگفت:

- بروم به مادرم نشان بدهم بعد هم وضو بگيرم.

 

 

 

والسلام

با احترام  مسعود د يه جي

 

 

 

 

چند نمونه از اياتي كه درونمايه داستان براساس انهاست

 

1- پس انانكه به خدا ايمان اوردند و نيكوكار شدند بر انها امرزش حق ورزق با لطف وكرامت است.

( سوره حج ايه 50)

2-  و اگر بر طريقه اسلام وايمان پايدار بودند البته به انها اب علم فراوان ورزق وسيع نصيب مي گردانيم.

(سوره جن ايه 16)

3-هرگز خوبي وبدي در جهان يكسان نيست .هميشه بدي خلق را به بهترين عمل پاداش ده تا همان كس كه گويي باتو بر سر دشمني است دوست وخويش تو گردد.

(سوره فصّلت ايه 34)

4- وهر كس از ياد من اعراض كند همانا معيشت او تنگ شود و روز قيا مت نا بينا محشور گردانيم.

(سوره طه ايه 124)

5- اين كتاب بي هيچ شك راهنماي پر هيز كاران است.

(سوره بقره ايه 2)

6- و خداي شما فرمود كه مرا بخوانيد تا دعاي شما را مستجاب كنم و انانكه از دعا و عبادت من اعراض وسركشي كنند زود با ذ لّت وخواري در دوزخ شوند .

(سوره غافر ايه 60)

7-اي رسول ما ‘انجه را از كتاب اسماني بر تو وحي شد بر خلق تلاوت كن ونماز به جاي اور كه همانا نماز است كه اهل نماز را از هر كار زشت و منكر باز مي دارد  و ذ كر  خدا بزرگتر است و خدا به هر چه كنيد اگاه است.

(سوره عنكبوت ايه 45)

8-انها كه كتاب خدا را تلاوت كرده ونماز بپا مي دارند و از انچه خدا روزيشان فرموده پنهان واشكار به فقيران انفاق مي كنند اميد تجارتي دارند كه هر گز زيان و زوال نخواهد يافت.

(سوره فاطر ايه 29 )  

 

‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 7:37  توسط مسعود دیه جی  | 

سه شنبه 29 فروردين1385 ساعت: 0:49 توسط:یانغین
مسعود آقا اول وبلاگتان را تبریک می گویم. دوم این که جنابعالی در شعرهایتان حرفهای خوبی برای گفتن دارید اما هنوز زبان شعریتان به پختگی لازم نرسیده و حیف است شما که رمانهای خوبی دارید با اشعار ضعیف خودتان را نشان دهید. بهتر است فعلا برای ارائه شعرهایتان عجله نکنید و حتما با شعرای با تجربه ترکمن که در نزدیک شما نیز هستند مشورت کنید. موفق باشید.
 وب سايت   پست الکترونيک
قوشغی 1
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 7:29  توسط مسعود دیه جی  | 

 

قارا ساچئنگ دم قارانقی قارانقی

 

ائکی گؤزؤنگ گون یانی یاغتی یاغتی

 

سنی گؤرؤب یاشایش قوروشومدا

 

من مجنونئنگ اویوندی باختی باختی

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

سن گولنگده دنیا مانگا گولیاندئر

 

سن سولونگدا گونش نوری سولیاندئر

 

سن خوش بولوب اؤزؤنگ الوان بزه نگده

 

شول گون منئنگ اینگ خوش گونئم بولیاندئر

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

ماقصادا یتمزلر یاری سئچن لر

 

گنگش مأنی یکه اؤلچئب بئچن لر

 

ییل لار بویی گورن دئر لرآجی سن

 

یکه نگ چانگی چئقماز دیین گچن لر

 

 

 

 

 

 

 

قین چئلئقدا یؤزه چئقار هر آدامئنگ جوهری

 

یر آستئندا درد چکمئسه هیچ دؤرد مئز گوهری

 

آدی قالان عالم آداملار هم سن بئلگئل یقین

 

گیجه گؤندیز دیمأنی اولور دؤکؤندئرکپ دری

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

اؤیدن چئقدی آغزی آجی سؤز بئلن

 

آیرالاری گؤردی آچئق یؤز بئلن

 

بو نأحیلّی قلق دئر اؤی ده یؤنه

 

اوتیر بیری انتظارلی گؤز بئلن

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

سنئنگ ایزئنگدا یایناب عألم رویادا چاپدئم

 

بارها اوقاب قرانی تاپئب بیلمأنی یاپدئم

 

بئر گون یاداب اوتیرقام یاوار إتدئم مأتأجأ

 

شوندا سنئنگ نشانئنگ اؤز یؤره گئمده تاپدئم

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

 

 

 

ترکمن میهمانا حورمات بارئن قویور

 

سفره یازئب چای چؤره ک یاغئن قویور

 

چای چؤره گی دوز دادئر ماق اؤچین دئر

 

اخلاص بئلن بارئنی یوقئن قویور

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

اؤزین کؤینئگنه قوانار اؤزی

 

ادب حیاسی تای تاپماز آی یؤزی

 

آل الوان بولوب إم گوزل چارقادی

 

دورشی گلستاندئر ترکمنئنگ قیزی

 

 

************

 

گیجه بئلن گوندیزئم سنئنگ یادئنگدا گچیار

 

سنئنگ آدئنگ إشد سئم هوشئم باشئمدان أوچیار

 

سن بئر گؤزؤنگ قاقاسانگ یأ مانگا اُم إداسانگ

 

قایغی لارئنگ بارئسی مئندن آیرئلئب قاچیار

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

 

 

سن باقانگدا قارایردن گل دؤرار

 

آسماندأکی قارا بولوت هم یؤرار

 

نأمه بولور مانگا دا بئر باقاسانگ

 

سن باقانگدا یوره ک بوزلارئم إرار

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

 

شیر گوردونگمی شیرئنگ آلسئن جانئنی؟

 

یأ کمئلد سئن أوزی یانینگ سانئنی؟

 

ایا دوستلار من گؤزؤم بئلن گؤردؤم!

 

آدام دؤکدی آداملارئنگ قانئنی!

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

یرده گزدئم سانگا بئر تای تاپمادئم

 

آسماندا هم سن یالی آی تاپمادئم

 

بئر گون گؤزؤم دوشدی سنئنگ قاشینگا

 

اوندان سونگرا سن سئز بئر جای تاپمادئم

 

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

 

 

 

عاقل آدام تکبّر دان داش بولار

 

ایله حورمات قویوب یاخشا خوش بولار

 

هر آغاچئنگ گوپلئنج بولسا میوه سی

 

باشی آشاق بولار ایله آش بولار

 

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

یگئت لئک یازی گئچئب دئر

 

توموس قواتئم أوچئب دئر

 

یاشئمئنگ گؤیزی قایلادئب

 

قیشی ساچئما بئچئب دئر

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

گون باقار گون باقار

 

داغئنگ سووی دریاآقار

 

سنئنگ یوزئنگ بئتو آی دئر

 

منئنگ گوزئم آیا باقار

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

 

 

هر نأمه بر سنگ بر مانگا خدایم

 

هر نأمه آلسانگدا آلا خدایم

 

خدایم آلما سن مندن بئر زادی

 

یادینگی مندن سن آلما خدایم

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 

هر بنده دیره سئنگ خوش ساوماز سنی

 

دیره سه ده گورلر اول بئلمئز چنی

 

منینگ گونئم خوش دئر امّا بئر زادا

 

خدایم قاپئدان بوش قاوماز منی

 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:30  توسط مسعود دیه جی  | 

ادرس سایت یول

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 10:1  توسط مسعود دیه جی  | 

سایت اینتر نتی دانشجویان و دانش آموختگان ترکمن

www.turkmenstudents.comادرس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 9:4  توسط مسعود دیه جی  | 

منئنگ قيزئم عاقلّي

گوركانه هم شكلّي

منئنگ قیزئم گورماگه

آدام باري دوكلّي

بلبل لر سس ساچارلار

غنچه لار گل آچارلار

منئنگ قيزئم گولئنده

قايغي لار هم قاچارلار

منئنگ قيزئم مهتاب دئر

ايكي گوزي آفتاب دئر

سوزلري اوز جايئندا

قارا ساچي شب تاب دئر

منئنگ قيزئم آي ياناق

قاشلاري هم ياي ياناق

هر بئر سوزئن سچنده

عالئملارا تاي ياناق

منئنگ قيزئم ياتانوق

نامه كئر پئك چاتانوق؟

منئنگ قيزئم ياتماسا

ننه سي ده ياتانوق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 23:23  توسط مسعود دیه جی  |